سردردُ بهونه میکنی، پله ها رو دو تا یکی میکنی که زودتر برسی به جایی که بتونی راحت نفس بکشی، قدم بزنی و آهنگ گوش بدی!

تو حال و هوای خودتی که متوجه میشی پرده ِ پشت ِ پنجره تکون خورد! "شاید مسئولین ـن و (مثلا) حواس ـشون هست اگه کسی سر و گوش ـش میجنبه بهش تذکر بدن"، "شایدم یه کنکوری ِ بی حوصله ی دیگه ـس که حوصله نداشته بیاد بیرون و از پشت پنجره نگاه میکنه"!

به حال و هوات برمیگردی که یهو ذوق یه دختر بچه ِ 5 ، 6 ساله جذب ـت میکنه! محوطه ای که تو هر روز دیده بودی ولی انگار ندیده بودی، محوطه ای که چند دقیقه ـس داری قدم میزنی ولی انگار بازم ندیدی ـش؛ یه دختر بچه رو چنان سر ِ ذوق آورد که باباش ـو دم ِ در منتظر گذاشت و شروع به دویدن کرد! با نگاه ـت مسیر ِ حرکت ـشو دنبال میکنی و با ذوق نگاه ـش میکنی! جواب لبخندتو با لبخند ِ شیرین ـش میده! چند دقیقه بعد شاکی که "بابا چرا اون طرف ـو نگاه میکنی؟" (مسیر نگاه ِ باباش با مسیر ِ دویدن ِ دختر بچه حتی بیشتر از زاویه قائمه اختلاف داشت) دور ِ آخرشو زد و رفت!

چقد خوبه دنیای بچه ها :) چقد چیزای ِ از نظر ِ ما (مثلا) آدم بزرگ ـآ بی ارزش میتونه یه بچه رو سر ِ ذوق بیاره :)


| آفرینا کنکوری

+  چهارم بهمن 1393   آفـریـنـآ | 

بعد از اینکه بابابزرگ رفت، بعد از اینکه شهرستان رفتن ـآم به مینیمم ِ ممکن رسید،- دیگه دل نداشتم برم و جای خالی ـشو ببینم - ؛ سرای سالمندان رفتن - با تمام ِ غمی که داشت - دلگرمی ِ لحظه هام بود! تک تک ِ آدم ـآی ِ اونجا و حس ِ خوبی که ازشون میگرفتم رو دوس داشتم! حالا حتی دیگه دل ندارم برم سرای سالمندان! غصه ی رفتن ـش با غصه ی رفتن بابابزرگ ـم برابری میکنه!

همیشه فکر میکردم این بنده خدا که من در جریان ِ زندگی ـش هستم که هیچوقت ازدواج نکرده بود و بچه ای نداشت با این وجود اگه لجبازی ـآی ِ یه نفر نبود هیچوقت نمی آوردن ـش سرای ِ سالمندان؛ اونا که بچه داشتن، بچه هاشون چه مشکلی داشتن که پدر یا مادرشون رو سپرده بودن اونجا؟! یکی از سوالایی که هیچوقت براش جوابی پیدا نکردم و همیشه با "اونام شرایط ِ خاص ِ خودشون ـو دارن" خودم ـو قانع میکردم...


+  سوم بهمن 1393   آفـریـنـآ

میگه: نمیخوای آخرین نگاه ـتو کنی؟

میگم: نه! فقط CD و AUX منو بردار!

زیر لب میگم: دوس داشتم میتونستم خشک ـش کنم، بذارم ـش تو دفتر خاطراتم!

میخندن!

میگم: دو سال خاطره هام باهاش بود!

این آخرین عکسی ـه که باهاش گرفتم!


 ادامــــ ـﮧ..  

+  سی ام دی 1393   آفـریـنـآ | 

از پنجره آسمون رو نگاه میکنی

حس میکنی انقد سقف آسمون ـت کوتاه شده که اگه بری رو پشت بوم و دستت ـو دراز کنی، میتونی ترتیب ابرا رو با دست ـت به هم بزنی یا مثلا تو ابرا نقاشی بکشی!

هنوز چند تا پله مونده که وارد حیاط شی، بوی نم بارون ریه هاتو پر میکنه و تو رو غرق ِ لذت

زیر بارون قدم زدن با موسیقی هنوز هم از دوست داشتنی ترین کارای ِ ممکن ـه

 


 ادامــــ ـﮧ..  

+  بیست و هفتم دی 1393   آفـریـنـآ | 

اینجانب آفـریـنـآ، یک عدد دختر ِ سرما خورده در ایام ِ امتحانات، با انواع دردهای طبیعی و غیرطبیعی در نقاط ِ مختلف و با بازگشت غرورآفرین ِ درد ِ بی‌دلیل ِ مچ ِ پای ِ چپ که گویا تا قطع نشود کوتاه نمی‌آید (!) با شادی‌های ِ بی‌دلیل و انرژی مثبت‌هایی که منبع ـشان نامشخص است! گویا درون ِ این دختر ِ سرماخورده‌ی پریده رنگ چندین دختر ِ دیگر مشغول زندگانی بوده و دخترک ِ شاد ِ درون ـم این روزها عجیب حال ِ بقیه را گرفته و یکه تازی می‌کند، بیخود و بی‌جهت شادمانی کرده و بنده را نیز در شادمانی‌هایش شریک گردانده و انرژی مثبت روانه‌ی این تن ِ سرماخورده و روح ِ بی‌حس و کرخت نموده! از همین تریبون از این بنده خدا بابت شریک گرداندن ِ بنده در شادی‌های بی‌دلیل ـش کمال تشکر را دارم!

ممنون ـم بابت این همه انرژی ِ مثبت ِ بی‌دلیل


| عجیب غریب

+  پانزدهم دی 1393   آفـریـنـآ | 

به رویاهای ِ شیرین ـشان حسادت کردم وقتی هر شب فاصله زمانی ِ لمس ِ تن ِ سرد ِ صفحه ی موبایل و شمردن لحظه ها برای مردن ِ کابوس ـها در روشنایی صبح، بیست دقیقه است!


| بی خوابی های شبانه

+  نهم دی 1393   آفـریـنـآ

شنبه که با اون حال ِ خراب و فشارای ِ عصبی و سیل ِ اشکی که ریخته بودم فقط منتظر بودم 5.5 عصر شه که بیام ببینمت و 8.5 شب که با کلی انرژی برمیگشتم، به این فکر میکردم که آدم ـآی اطراف ـم چند دسته ـن؟

نشستم حساب کتاب کردم و چند گروه درست کردم و یکی یکی آدم ـآیی که اومدن تو ذهنم رو تو این دسته ها قرار دادم!

و فهمیدم یه گروه با تعداد ِ کم دارم که تو سر دسته ی این گروهی! دیدن ـت هر روز و هر ثانیه بهم انرژی میده! تنها کسی هستی که هیچوقت ازت ناراحت نشدم! تنها کسی که وقتی خوب نبودم و میخواستم باشی، شاید روم نشد مزاحم ـت شم و باعث شم از یه شهر دیگه بیای اما هر دفعه که گفتی میای؛ با تو بودن جایگزین ِ هر کاری که داشتم و هر برنامه ای که داشتم، میشد!

انرژی گرفتن از لبخندای همیشگی و حرف ـآی دوست داشتنی ِبقیه اعضای گروه، هیچجوره رقیبِ تو و خاطرات ِ خوب ـمون نمیشه!

 

تولدت مبارک دوستِ دوست داشتنی ِ من :)

 

× انرژی ِ مثبت ِ رسیدنِ یه شعر از همزادت فروغ فرخزاد از طرف یه دوست، دقیقاً شب ِ تولدِت :)

× صرفا جهت ِ اعلام حضور و در راستای ِ شکایتِ هورام به کمرنگ یا حتی بی رنگ شدن ِ حضور ِ دوست ـآش :)


| گرمای دلم از وجود شماس

+  هشتم دی 1393   آفـریـنـآ | 

لوکیشن 1

روی خط ِ رنگی ِ گوشه آسفالت ِ گوشه بلوار قدم میزنی و تمام حواست به اینه که پاهات رو کج نذاری و از خط خارج نشی! انگار که لبه جدول راه میری و اگه پات رو کج بذاری، میفتی!

 

لوکیشن 2

وسط ِ بلوار هم جهت با حرکت ماشین ـآ راه میری و هر ماشینی که از کنارت رد میشه و باد ِ سرد ِ ناشی از سرعت ـش به بدن ـت میخوره، حس ِ خوبی بهت میده!

یکی از بزرگ ـترین لذت ـآ قدم زدن هم جهت یا حتی خلاف جهت ِ ماشین ـآ توی ِ بلوار، بزرگراه و حتی جاده ـس!

 

لوکیشن 3

روی پل رو به بلوار وایستادی! یه طرف همه نوری که میبینی قرمز ِ چراغ ـآی عقب ِ ماشین ـآس؛ یه طرف ِ دیگه نور ِ سفید ِ چراغ ـآی ِ جلوی ِ ماشین ـآ!

 

لوکیشن 4

خیره به تک ستاره ی آسمون ِ صاف ِ این شب ـآ، پدال گاز رو فشار میدی و فرمون رو بی ـهدف می چرخونی!


| دلم خوش است

+  سوم دی 1393   آفـریـنـآ | 


+  بیست و هفتم آذر 1393   آفـریـنـآ

میگم: دانشگاه میبره مشهد! از نیشابور تا مشهد پیاده روی داره!

مامان میگه: میخوای بری؟

میگم: نه مامان! وقت ندارم!

میرم که کم خوابی ِ چند شب ـه رو جبران کنم! حتی آلارم نمیذارم!

هنوز بیست دقیقه نشده! با صدای ِ "دارم میرم حرم" گفتن ـآی ِ دست ِ جمعی ـشون از خواب بیدار شدم! بیخوابی ِ چند شب ـه یادم رفت! دلم واسه اونجا بودن پر کشید! با تمام ِ وجود گوش شده بودم و خاطرات ِ اخیر "عین" رو با خاطرات ِ چند سال پیش ِ "مامان" ترکیب میکردم و هر جایی که گفتن رو تو ذهنم میساختم! همش فک میکنم اینجوری بری بیشتر خوش میگذره :)

 

× مرسی حدیث ِ نازم ^_^

کلی دوس دارم قالب ـو :)


 ادامــــ ـﮧ..  

+  بیست و ششم آذر 1393   آفـریـنـآ

مطالب قدیـمی
 
©   Design By  :  HaDis