دست دادن رو نشان صمیمیت میدونم! نمیدونم فلسفه ـش چیه و فکر من درسته یا نه ولی به ـنظرم اون فشار کمی که دو نفری که به هم دست میدن به دست ِ هم وارد میکنن نشانِ همین صمیمیت ـه! ولی بعضی ـآ (که نه تنها باهاشون صمیمی نیستی، اگه به اختیار ِ خودت بود حاضر نبودی هیچوقت ببینیشون) وقتی میبیننت میان جلو و دستشونو دراز میکنن، دستشونو که میگیری حس میکنی به مـُرده دست دادی! دستت با یه حجم ِ صاف و بی ـحس روبرو میشه! اون ـوقته که با خودت میگی "مگه مجبورت کردن دست بدی؟"


+  ششم اسفند 1393   آفـریـنـآ

میدونم ضربه های  از این محکم ـتر زیاده ولی بین این ضربه ـها این محکم ـترینش بود! امیدوارم آخرینش هم باشه!

تمام ِ طول ِ کلاس نگاه ِ من و زینت بیرون بود و دونه ـهای ریز برف رو نگاه میکردیم و هر از گاهی هم میرفتیم تو قالب شیطون و مسخره ـی خودمون و چرت میگفتیم و میخندیدیم. شدت سرما انقد زیاد بود که تمام انگشت ـها و حتی پاها رو بی ـحس میکرد ولی بازم قدم زدن توی سرما لذت بخش بود، و باز هم حکایت همیشگی ِ سن ِ من و نیوشا که باورش نمیشد من ترم هشت ـم و فکر میکرد ترم چهارم!

خسته ـی خسته پتو رو کشیدم رو سرم و منتظر موندم که خواب به چشمام غلبه کنه که مامان با تلفن همراهش وارد اتاق شد و گفت "نرجس میخواد باهات صحبت کنه"، خواننده های وبلاگ قبلیم در جریانن نرجس دختر دایی ِ 9 ساله ـی منه که به گفته مامانش "خیلی خیلی زیاد آفرینا رو دوست داره" و حتی مسافرت هم که میره وسط تفریح و خوشگذرونی زنگ میزنه به من و باهام حرف میزنه! هنوز احوالپرسی نکرده بودیم و از جشن تکلیفش بهم نگفته بود که آقا نیمای ِ 2 ساله که خیلی شیرین و به قول دوستی خوشمزه حرف میزنه گوشی رو گرفت و شروع کرد حرف زدن و این طرف تمام ِ خستگی و بی ـخوابی من ازم گرفته شد!

هنوز برای زندگی تعریفی پیدا نکردم ولی بدون شک آفرینا گفتن ـآی نیما، آفرینا گفتن ـآی یاسین، ذوق کردن ـآی مبین، لوس شدن ـآی آتنا و حتی جدول ضرب حفظ کردن ـآی نرجس جزئی از همین زندگی ـه :)

چقد بچه ها خوبن و چقد دوست ـشون دارم :)


| گرمای دلم از وجود شماس

+  پنجم اسفند 1393   آفـریـنـآ

باران نم نم میبارید و پا ـهایم هماهنگ با ریتم موسیقیِ تلفن ِ همراه حرکت میکرد، به ماشینی که با حرکت ِ شدیدش آب ِ جمع شده ی وسط خیابان را روی شلوار ِ و مانتوی رنگ رفته ی مورد علاقه ام که بدون توجه به فکر دیگران که "انگار چیز ِ دیگری برای پوشیدن ندارد" هر روز و هر روز میپوشم؛ لبخند زدم و مدتی به گُل ـهای گلفروشی خیره بودم و بوی ـشان را با تمام وجود میبلعیدم و بعد از نیم ساعت گلدانِ ماه شکل ِ سرمه ای رنگ ِ محتوی سه کاکتوس ـم را برداشتم و به قدم زدن ِ زیر باران ادامه دادم. هنگام ِ خرید کیک باران ِ شدیدتری همراه ـیم میکرد، هوای ِ اواخر ِ شب موقع قدم زدن عالی بود و دورهمی ِ خوبی بود! راستش دلم برای ـشان تنگ شده بود و خیلی وقت بود هیچ دورهمی ای نرفته بودم و در هیچ کافه و کافی شاپ و رستوران و پارکی دیده نشده بودم!

هوای ِ سرد ِ پای ِ کوه و دست ـهای یخ زده ام، کوه ـنوردی ِ ظهرگاهی، شب  تا ساعت 2 ناهار روز بعد را آماده کردن، با وجود ِ کم خوابی شدید و خستگی زیاد گوش شدن ِ با تمام وجود برای حرف ـهای دوستت که برای رفع ِ گرفتگی ِ دلش تو و گوشه ی اتاق تو را انتخاب کرده بود، داد زدن ـها و آهنگ خواندن ـهای سه تاییِ، همه ی شوخی ـها و کل کل ـها و مسخره بازی ـها، ویژه نامه درست کردن ـهای با چشم ـهای نیمه باز و حتی همه ی خستگی ِ تمام نشده تا امروز و دانشگاه بودن ِ از صبح تا شب، بالغ بر 9 یا 10 ساعت قدم زدن طی سه روز ِ گذشته، مقنعه ـی خیس ِ باران زده، حتی خبر ِ مسخره ـی احتمال تعلیق خوردن ـم بخاطر سهل انگاری ِ مسئولین ِ بی لیاقت ِ دانشگاه که روز به روز بر تعدادشان افزوده میشود؛ با وجود تمام فشارهای (مثلا) عصبی من خیلی خوشحالم که همه ی این حس ـها را دارم. حتی با وجود ِ تازه شدن ِ داغ ِ خانواده ی همسایه خوشحالم که قاتلِ پسر ِ همسایه که چند وقت پیش از مرگ ـش نوشته بودم دستگیر شد صرفا به این دلیل که دیگر این قاتل (ـها) خانواده ای را داغدار نکنند. حتی من عاشق کوهنوردی ـم!

1 ، 2 ، 3 ، 4 ، 5 (شما هم می توانید در این حس ِ خوب سهیم شوید :) )


| میگذره اما به سختی

+  دوم اسفند 1393   آفـریـنـآ | 

حس ِ پایان ـترم دارم! همه امتحان ـآیی که تو همه این سال ـآ خدا ازم نگرفته بود رو لیست کرده و بیشتر از یک ماه ـه که یکی یکی امتحان ـآ رو میگیره! خوشحال ـم که دوستم بهم یاد داده بود محکم باشم!


+  دوم اسفند 1393   آفـریـنـآ

- میتونن تو رو به عنوان زلزله نگار استخدام کنن!

+ حس حیوون بودم بهم دست داد وقتی فقط من فهمیدم زلزله شده!

- :))))

دیشب حدود 2 بود که خوابیدم، حدود 4:30 بود که با صدای به هم خوردن ِ آروم ِ در و لرزه های زمین بیدار شدم! یهو حس خانواده دوستی کل ِ وجودمو گرفت و نتونستم از آموزش ـهایی که یه عمر بهمون داده بودن استفاده کنم و اون موقع صبح پریدم بابا و مامانمو بیدار کردم که زلزله شده! تعجب کرده بودن که چجوری متوجه شدم! بیرون ـو نگاه کردیم هیچ خبری نبود! انقد که با خودم گفتم توهم زدی و برگشتم بخوابم! دوباره خوابم نمیبرد و این دفعه به فکرای مسخره ـم میخندیدم که اگه زلزله شدت داشت و من مرده بودم اصن خوب نبود یکی لپ تاپمو با این دسکتاپ بهم ریخته ببینه، کاش مرتبش میکردم، کاش فایل ـآی دانلودی رو تو فولدرای خودش گذاشته بودم! دوس نداشتم یکی اس ام اس ـآی گوشیمو بخونه! یا مثلا کاش قبل اینکه بمیرم همه پسوردامو یه جا مینوشتم!

از صب همش منتظرم اخبار یه چیزی از زلزله بگه ولی ساعت پخش خبرا رو نمیدونستم و انقد کانال ـآ رو عوض کردم که تلویزیون هم خسته شد! به خودم گفتم "شب ـآ زودتر بخواب که دچار توهم نشی"!

الان رفتم نت و خبرای امروز ِ کرمان ـو سرچ کردم! گویا ساعت 4 و 30 دقیقه و 44 ثانیه واقعا زلزله اومده! شدت ـش زیاد نبوده و تا حالا خرابی گزارش نشده!

راستی کدوم حیوون ـآ زود متوجه میشن زلزله ـس؟ :))


| آفرینا زلزله نگار

+  بیست و چهارم بهمن 1393   آفـریـنـآ | 

" محکم باش آفرینا"!

چند روزه این جمله رو مثل ذکر گفتن با تسبیح تکرار میکنم!


+  بیست و دوم بهمن 1393   آفـریـنـآ

گاهی باید سه نفر باشند که تمام شب بخنداننت که خنده هایت مـُشت ِ محکمی شود در دهان پـِلـِی لیست ِ چند روز اخیرت! باید سه نفر باشند که شب ِ قبل از کنکور تمام وجودت را انرژی مثبت کنند هر چند از نظر خودت حتی کلمه ای هم نخواندی و اگر بخواهی منطقی به قضیه نگاه کنی هیچ حق ِ قبولی نداری و فقط اندکی امید برایت مانده!

باید چند نفر باشند که اس ام اس بدهند و ذوق کنی از دعاهای ـشان، ذوق کنی از قرآن خواندن و ختم صلوات برداشتن ـشان و یادآوری شود اینها بهترین ـهای زندگی ـت هستند هرچند شاید فاصله ـتان حتی به صدها کیلومتر برسد!

باید چند نفر باشند که هر وقت یادشان میفتی گوشه های لبت بالا برود نه اینکه پایین بیاید و بخواهی خودت را به راهی بزنی که یادشان را از ذهن ـت دور کنی!

باید چند مهربان باشند که انرژی مثبت ـت شوند و گاهی دلت هوای دیدن ـشان را کند و گاهی دلت هوای شنیدن ِ حرف ـهاشان را داشته باشد و گاهی انرژی های مثبت ـشان روانه وجودت شود :)


| آفرینا کنکوری, انرژی مثبت

+  شانزدهم بهمن 1393   آفـریـنـآ | 

سردردُ بهونه میکنی، پله ها رو دو تا یکی میکنی که زودتر برسی به جایی که بتونی راحت نفس بکشی، قدم بزنی و آهنگ گوش بدی!

تو حال و هوای خودتی که متوجه میشی پرده ِ پشت ِ پنجره تکون خورد! "شاید مسئولین ـن و (مثلا) حواس ـشون هست اگه کسی سر و گوش ـش میجنبه بهش تذکر بدن"، "شایدم یه کنکوری ِ بی حوصله ی دیگه ـس که حوصله نداشته بیاد بیرون و از پشت پنجره نگاه میکنه"!

به حال و هوات برمیگردی که یهو ذوق یه دختر بچه ِ 5 ، 6 ساله جذب ـت میکنه! محوطه ای که تو هر روز دیده بودی ولی انگار ندیده بودی، محوطه ای که چند دقیقه ـس داری قدم میزنی ولی انگار بازم ندیدی ـش؛ یه دختر بچه رو چنان سر ِ ذوق آورد که باباش ـو دم ِ در منتظر گذاشت و شروع به دویدن کرد! با نگاه ـت مسیر ِ حرکت ـشو دنبال میکنی و با ذوق نگاه ـش میکنی! جواب لبخندتو با لبخند ِ شیرین ـش میده! چند دقیقه بعد شاکی که "بابا چرا اون طرف ـو نگاه میکنی؟" (مسیر نگاه ِ باباش با مسیر ِ دویدن ِ دختر بچه حتی بیشتر از زاویه قائمه اختلاف داشت) دور ِ آخرشو زد و رفت!

چقد خوبه دنیای بچه ها :) چقد چیزای ِ از نظر ِ ما (مثلا) آدم بزرگ ـآ بی ارزش میتونه یه بچه رو سر ِ ذوق بیاره :)


| آفرینا کنکوری

+  چهارم بهمن 1393   آفـریـنـآ | 

بعد از اینکه بابابزرگ رفت، بعد از اینکه شهرستان رفتن ـآم به مینیمم ِ ممکن رسید،- دیگه دل نداشتم برم و جای خالی ـشو ببینم - ؛ سرای سالمندان رفتن - با تمام ِ غمی که داشت - دلگرمی ِ لحظه هام بود! تک تک ِ آدم ـآی ِ اونجا و حس ِ خوبی که ازشون میگرفتم رو دوس داشتم! حالا حتی دیگه دل ندارم برم سرای سالمندان! غصه ی رفتن ـش با غصه ی رفتن بابابزرگ ـم برابری میکنه!

همیشه فکر میکردم این بنده خدا که من در جریان ِ زندگی ـش هستم که هیچوقت ازدواج نکرده بود و بچه ای نداشت با این وجود اگه لجبازی ـآی ِ یه نفر نبود هیچوقت نمی آوردن ـش سرای ِ سالمندان؛ اونا که بچه داشتن، بچه هاشون چه مشکلی داشتن که پدر یا مادرشون رو سپرده بودن اونجا؟! یکی از سوالایی که هیچوقت براش جوابی پیدا نکردم و همیشه با "اونام شرایط ِ خاص ِ خودشون ـو دارن" خودم ـو قانع میکردم...


+  سوم بهمن 1393   آفـریـنـآ

میگه: نمیخوای آخرین نگاه ـتو کنی؟

میگم: نه! فقط CD و AUX منو بردار!

زیر لب میگم: دوس داشتم میتونستم خشک ـش کنم، بذارم ـش تو دفتر خاطراتم!

میخندن!

میگم: دو سال خاطره هام باهاش بود!

این آخرین عکسی ـه که باهاش گرفتم!


 ادامــــ ـﮧ..  

+  سی ام دی 1393   آفـریـنـآ | 

مطالب قدیـمی
 
©   Design By  :  HaDis