+  بیست و هفتم آذر 1393   آفـریـنـآ

میگم: دانشگاه میبره مشهد! از نیشابور تا مشهد پیاده روی داره!

مامان میگه: میخوای بری؟

میگم: نه مامان! وقت ندارم!

میرم که کم خوابی ِ چند شب ـه رو جبران کنم! حتی آلارم نمیذارم!

هنوز بیست دقیقه نشده! با صدای ِ "دارم میرم حرم" گفتن ـآی ِ دست ِ جمعی ـشون از خواب بیدار شدم! بیخوابی ِ چند شب ـه یادم رفت! دلم واسه اونجا بودن پر کشید! با تمام ِ وجود گوش شده بودم و خاطرات ِ اخیر "عین" رو با خاطرات ِ چند سال پیش ِ "مامان" ترکیب میکردم و هر جایی که گفتن رو تو ذهنم میساختم! همش فک میکنم اینجوری بری بیشتر خوش میگذره :)

 

× مرسی حدیث ِ نازم ^_^

کلی دوس دارم قالب ـو :)


 ادامــــ ـﮧ..  

+  بیست و ششم آذر 1393   آفـریـنـآ

شاید اسمش مرام و معرفته! شایدم چیز دیگه  ـس! فقط میدونم بعضی ـآ انقد دارن ـش که حتی اگه باهاشون بد رفتار کنی و برن، چند وقت بعدش برمیگردن و بهت میگن "من که مث تو بی معرفت نیستم که! من نمیتونم احوالتو نپرسم! نمیتونم ازت بی خبر باشم"! دفه قبل که اومد سراغ ـم چند روزی خیلی بهش بی توجه ـی کردم! بعد ِ چند روز بعد از مشاهده اوضاع وحشتناک ـش رفتم دنبال دوا و دکتر و فهمیدم درمان ـش صبره! الان دوباره اومده! باز بهش توجه نمیکنم و فقط امیدوارم مث دفه قبل نشه که مجبورم کنه چند روز حتی دورِ پیاده روی رو خط ِ قـِرررمـِززز بکشم! این روزا علاوه بر این؛ قلب، معده و بعضا کلیه ـم هم تیر میکشن! میشینم منطقی باهاشون حرف میزنم ولی انگار که میخوان انتقام پام رو ازم بگیرن، بهم توجه نمیکنن! تا همه فکرا و استرس ـآ رو دور نریزم دست برنمیدارن! کلی طول میکشه تا بتونم باهاشون کنار بیام و هر دفعه بالغ بر سه ساعت و چهل و پنج دقیقه (جدیدا برا نشون دادن کثرت از این استفاده میکنم یا از دویست بار) جمله "من حالم خوبه" رو تکرار میکنم تا شاید کوتاه بیان!

" من حالم خوبه" جمله خیلی خوبی ـه! انقد که حریف بعضی آهنگ ـآم میشه و کمک ـت میکنه با غمگین ترین آهنگی که حتی یه شب سه ساعت نذاشت اشک ـت بند بیاد بخندی و دقیقا بعد از همون آهنگ بشنوی که "چقد امروز حالت خوبه" و "امروز قیافه ـت مث مرده ها نیست" و لبخند بزنی که خبر ندارین تو اون لایه های درونی چه خبره :)


 ادامــــ ـﮧ..  

+  بیست و چهارم آذر 1393   آفـریـنـآ | 

قدم که میزنی،

کف ِ خیابون ـآ پر ِ از برگ ـآی زرد و نارنجی که یه گوشه آروم گرفتن!

پر ِ از حرف ـآیی که فقط خودت و خودش شنیدی! (خیابون ـو میگم ـآ!)

پر ِ از صدای پاهایی که سرعت حرکت ـشون با موسیقی ِ تو گوش ِ صاحب ـش تنظیم میشد!

پر ِ از ...


 ادامــــ ـﮧ..  

+  هفدهم آذر 1393   آفـریـنـآ | 

برای شکستن روزه ی سکوت ِ گوشی ـت به ذهن ـت رجوع میکنی! یکی از دوستایی که یه روزی بود و شاید یهو تو حال ـآی ناخوش ـم گذاشتم ـش کنار! دختر کسی رو سراغ نداره ذهن ـت! تو پسرا سرچ کن! "دوست دختر نداشته باشه"! صرفا برا اینکه خودم خیال ـم راحت باشه چون جنس ِ خودم، حسادت ـآ و حساسیت ـآشو میشناسم! ذهن ـت دوستی رو پیشنهاد میده که میدونی با وجود ِ حضور ِ یه نفر تو زندگی ـش و حتی با وجود ِ بعضی کارایی که اون ازش حسادت به رابطه ـتون نام میبرد همیشه اینجوری بود که هواتو داره، که حتی خیلی وقتا تو  رو آبجی کوچیکه خودش میدونه! که بعد ِ هفت ترم هنوزم تو رو کلی صفت ِ خوب میدونه و هر چی میگی فتوشاپه قبول نمیکنه! "نه!"! ذهن ـت میره سراغ گزینه بعدی و درواقع آخرین گزینه! در مجموع پنج تا اس ام اس نمیفرستی ولی بازم از حال یه دوست باخبر شدی!

کتاب ِ آرش حجازی رو تموم میکنی و چشماتو میبندی و جمله ها رو حلاجی میکنی! خوابت میبره! صدات میزنه! "آفرینا! آفرینا!" چشمات ـو باز میکنی! "من دارم میرم آجی!" بلند میشی، روبوسی میکنی و التماس دعا میگی و گیج به جات برمیگردی! "خدایا حواست به داداشم باشه هااا"! دوباره چشماتو میبندی که بخوابی! دیگه خوابت نمیبره! بلند میشی یه ضربه دیگه به جسم ِ لپ تاپ ـت میزنی و روشن ـش میکنی! "چقد گناه داره این لپ تاپ! چقد بلا سرش آوردم!"! ایمیل! گوگل! بلاگفا! فیسبوک!"ااا! کی مسیج زده؟!"، لبخند ِ گوشه لب ـت! چقد حلال زاده ـس این داداش بزرگه! انگار حس کرده امشب بهش فکر کردم! کلی حرف میزنه! کلی حرف میزنی! "میدونی هر وقت اسم آفرینا میاد یاد چی میفتم؟"! "نه"! "چند تا حدس بزن تا بعد بگم"! " قدیما میگفتی پشتکار"!"نه! شب تولد ِ اِم رو یادته؟"!"اوهوم"! "یادته من فلان جمله رو گفتم و تو غش کردی از خنده و گفتی اصن خرااابم کردی؟"! باز لبخند ِ مهمون ِ لب ـت میشه! "چقد دلم برا تولد تنگ شده! تولدای ِ دورِهمی ِ خودمون! همش منتظر ِ بهمن ـم"!"ولی شما که اسفند به دنیا اومدی"!"خب شما که بهمن به دنیا اومدی"! دو تایی میخندیم!

رادیو هشت دانلود میکنی! فکر میکردی اون قسمتی که قبلا دانلود کردی اولین و آخرین بود ولی این بار دوست ـت مصاحبه شونده ـس! قسمت ِ نوستالژی! تمام ِ اول دبیرستان ـت یادت میاد! باز لبخند میزنی! "میگن استان هشت ـیم ما ولی اول ـیم"! یادت میاد یه بار که بحث راجع به "چرا به کرمان میگن استان ِ هشت" بود یکی گفت هر کی ازم میپرسه میگم "حشیش، شیره، تریاک"! اخم کردی و گفتی "ولی حشیش با "هـ" نیست"! و تو دلیل ـت 1 + 4 + 3 بود! و شاید تنها کسی بودی که از 34 شدن ِ کد ِ کرمان و اضافه شدن ِ 3 قبل از همه شماره ها و هشت رقمی کردن ِ شماره ها خوشحال نشدی و ذوق نکردی که "مث شماره های تهران شده" و ناراحت بودی حذف ِ 1 معادله ـت رو بهم میریزه! باز لبخند میزنی!

ته ِ دل ـت ممنونی از تک تک ِ عوامل ِ این لبخندآ که باعث شد اتفاق ِ ناخوشایند ِ عصر رو یادت بره و لبخند بزنی!

 

پی نوشت:

اون داداش که رفت سفر، داداش ِ خودم بود! 

اون داداش بزرگ ـه یه دوسته که خودش ـو داداش بزرگ ـم میدونه و منو آبجی کوچیکه ـش!


+  دوازدهم آذر 1393   آفـریـنـآ

از جمله سرگرمی ـآم موقع رانندگی، پیدا کردن ارتباط بین سه رقم ِ سمت ِ راست ِ پلاک ماشین ـآ بود! وقتی بین اون سه رقم ارتباطی نمیدیدم میرفتم سراغ پیدا کردن ارتباط بین سه رقم ِ سمت ِ راست با دو رقم ِ سمت چپ!

از وقتی ماشین تعمیرگاه ـه، موقع پیاده روی ـآ اکثرا سرم رو به مدل ـآی موزاییک ـآ یا چاله های آسفالت ـآ یا دست اندازا گرم میکنم! یا سرم تو هواس ـت و مشغول ِ نگاه کردن ِ برگ ـآی نریخته ی درخت ـآ! دیدن ِ افتادن ِ برگ ِ درخت ـآ برام جذاب ـه وقتی که آروم آروم میاد پایین و یه گوشه از زمین رو واسه نشستن انتخاب میکنه! از یه طرف ـم غصه داره که عمرش تموم شد و افتاد!


 ادامــــ ـﮧ..  

+  نهم آذر 1393   آفـریـنـآ | 

(مثلا) برنامه ـت واسه بعد از آزمون ِ بعدی اینه که بپری پشت فرمون و آهنگ ـآی ِ حال خراب کن ـتو play کنی و با تک تک ِ خواننده ها داد بزنی! با سوگند بخونی "بعد عمری هنوزم مرغ ِ دِلـُم نالونه"! با ابی بخونی "این آخرین باره"! با میلاد درخشانی بخونی " نفس نیست! نفس نیست!"! با هانی نیرو بخونی "در فکر ِ تو بودم"! ... و وقتی متوجه میشی صدات گرفته و دیگه نمیتونی داد بزنی ببینی جلو باغ شازده ای و انگار اومدی آخرین عکس ـآی ِ آخرین پاییز ِ دانشجویی یا شاید کارشناسی ـت رو بگیری! یاد ِ آخرین باری که باغ شازده بودی بیفتی! 18 تیر 92 ! یاد ِ این بیفتی که بعد ِ اون دفه یه بار دیگه اومدی و از دم ِ در همه رو برگردوندی و حتی اجازه ندادی 20 دقیقه ـشون تموم شه! باز پاهات سست شه و یاد ِ جمله دوستی بیفتی که گفته بود "کافیه قبول کنی تنهایی" و پاهات نیرو بگیره و حرکت کنی! 


 ادامــــ ـﮧ..  

+  ششم آذر 1393   آفـریـنـآ | 

پشت میزی که کـُنج ِ کافه جا گرفته بود، تنها نشسته بود! چند دقیقه بعد کتاب رو از جلوی صورتش پایین آورد! پوست ـش سفید و صورت ـش استخونی بود! یه دختر ِ شاید 21 ساله با یه عینک ِ کائوچویی روی چشماش! چند دقیقه به قهوه داخل فنجون که سرد شده بود خیره بود و دوباره کتاب ـشو جلوی صورت ـش گرفت! چند دقیقه بعد دوباره کتاب رو پایین آورد و خیره به فنجون قهوه! و چند دقیقه بعد از داخل کیف کوچیک قهوه ای رنگش یه نخ سیگار درآورد! آروم به سیگار پک میزد و ایندفعه مسیر نگاه ـش عکس ـآی روی دیوار کافه بود با اخم ـی که مهمون ِ صورت ـش شده بود! خیلی بیشتر از ظرفیت یه دختر 21 ساله از روزگار کشیده بود که سیگار بین انگشتای ظریفش گرفته بود و نگاهای خیره ـش تمومی نداشت!


+  یکم آذر 1393   آفـریـنـآ | 

اینجوریه که (مثلا) مسائل شخصی ِ من به خودم مربوطه! و (مثلا) تو یه سری کارام یه سری آدما نباید نظر بدن و انگشت اشارشونو دراز نکنن که فلانی حواست باشه این مث اون نشه! یا مثلا فلانی فلان چیزو با خودت برداریاااا! هرچند همه میگن همیشه نظر خودتو برات مهم ـه و هیچوقت به حرف هیشکی گوش نمیدی ولی من با وجود اینکه قبول کردم جز خودم به کسی اهمیت ندم چون هیچکدوم این آدما برام نمیمونن و هیچ تضمینی نیست دو سال دیگه اسم منو یادشون باشه ولی هم فلان چیزو برمیدارم و هم حواسمو جمع میکنم این مث اون نشه!

اینجوریه که (مثلا) حالم اصلا خوش نیست و (مثلا) خوبم!

اینجوری که (مثلا) میخوام (از نظر خودم) کار عاقلانه کنم و از نظر بعضی ـآ مث همیشه راه ـآی ِ سختو انتخاب کنم ولی باید منتظر جواب چند نفر تو فیسبوک باشم و چند نفر باید به گوشی ـم زنگ بزنن و خبر بدن و نمیدونم برا خانواده ـم چه دلیلی بیارم واسه کارم!


+  بیست و هشتم آبان 1393   آفـریـنـآ

ساعت دو بامدادهایی که کلافه ـم! کلی برنامه ریختم و کلی بالا پایین ـشون کردم ولی هیچ جوره سر ِ موعد مقرر به نتیجه ـش نمیرسم! باز بالا پایین ـشون میکنم! باز باهاشون کلنجار میرم! هنوز سردرگم ـم! هنوز دقیق نمیدونم چی میخوام و هدف ـم چیه و این همه برنامه برا چی ـه! هنوز فکرم مشغول ـه! یادم نمیاد کـِی خنده های همیشگی ـم مـُرد! دنبال اشتباهام میگردم! بازم فکر! یادم نمیاد چرا جواب ـشو دادم! بازم فکر! حتی یادم نمیاد چی مانع شد فکرایی که مث خوره افتاده بودن به جون مغزم و مث غده سرطانی جلو میرفتن، عملی شن! تو تمام این ساعت دو بامدادـآ و تو تمام این گیج و گم بودن ـآ و تو تمام آشفتگی ـآ فقط دیدن این عکس باعث میشه گره ابروهام باز شه و گوشه های لب ـم بالا بره! خنده ـت همیشگی فسقلی ِ من!


| گرمای دلم از وجود شماس
 ادامــــ ـﮧ..  

+  بیست و ششم آبان 1393   آفـریـنـآ | 

مطالب قدیـمی
 
©   Design By  :  HaDis