حرف که فقط نباید در قالب صامت ـها و مصوت ـها از حلق بیرون بزند!

آدم ـش که باشد؛ حرف ـهایت را، حال ـت را از نگاه ـت میخواند!


+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت  توسط آفـریـنـآ | 

دکتر نون میگفت بعضی وقت ـآ یه اتفاقایی میفته که آدم خودشو بیشتر میشناسه (یا مثلا یه ویژگی از خودشو میفهمه)

حرف دکتر خیلی به دلم نشست ولی دلم نمیخواست جمله ی دکتر رو بنویسم و گزینه ارسال رو بزنم، فقط امیدوار بودم تو کلاس باشه و بشنوه.

خیلی سعی کردم این جمله رو بفهمونم. بعضی ـآ میفهمیدن چی میگم ولی بعضی ـآ باز حرف خودشونو تکرار میکردن. دوست داشتم دیگه جمله ی " الان خوب شناختم ـت" رو نبینم و قبول کنن وقتی میگم "با کلی زندگی کردن با یه آدم هم نمیشه "خوب" شناخت ـش" یا "حتی هیچ آدمی خودشو "خوب" نمیشناسه".

نزدیک یک سال تلاش کردم اما قانع نشد که اشتباه فکر نمیکنم. خیلی خوب بود که از یه مرد حدود 60 ساله با کلی تجربه و کلی حرف ـآی خوب این جمله رو شنیدم :)


| آفـریـنـآ و دغدغه

+ نوشته شده در  هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت  توسط آفـریـنـآ | 

بلاک کردن چیز ِ خوبی ـست تا وقتی همه یاد بگیریم پایمان را روی گلیم ـمان نگه داریم!

بیچاره فیسبوک که باید sorry باشد بخاطر کم (و یا شاید بی) عقلی ِ آدم ـها!


| بیچاره فیسبوک

+ نوشته شده در  دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت  توسط آفـریـنـآ

بدترین نوع عادت وابستگی ـه! عادت به هر چیزی حتی به گوشی ِ موبایل ِ چند سال کار کرده ای که روزی چند دفعه از دست ـت میفته زمین و بعد این همه زمین خوردن فقط یه تـَرَک ِ کوچولو برمیداره. حتی اگه باتری ـش هیچوقت بهت اجازه ی یه دل ِ سیر آهنگ گوش دادن نده و حتی اگه عکس ـآش با وجودیکه هیچ ـجوره نمیتونه با دوربین ِ گوشی ـآی ِ اندروید و فلان و فیلان رقابت کنه، هنوز قشنگ ـه!

شنیدین میگن "اومد ابروشو درست کنه زد چشم ـشو کور کرد"؟ الان این بیچاره همین بلا سرش اومد! آنتن ـش پرید، آقاهه درست ـش کرد ولی دوربین ـش از کار افتاده! فقط چند ثانیه طول کشید تا درک کنم حالا حالاها عکس گرفتن تعطیل ـه :)

خوبی ِ این اتفاق این ـه که با دیدن صحنه و منظره ـهای قشنگ، به دوربین تکیه نمیکنم و اون ـآ رو به حافظه میسپرم :)

دیشب که گفتم دوربین ـش خراب شده و دارن روش کار میکنن "عین کنکوری" میگفت آفرینا به آقاهه میگفتی هیچی ِ گوشی درست نشه مهم نیست، فقط دوربین ـش مهم ـه :))

راستی عادت و وابستگی واقعا فرق دارن یا فرق ـشون بافته ی ذهن ِ منه؟


| روز گذشت های چرند پرند
 ادامــــ ـﮧ..  

+ نوشته شده در  دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت  توسط آفـریـنـآ | 

دوست داشتن و عشق و عاشقی که به حرف و قول و قسم نیست. اینو هم دختر قصه ـمون خوب میدونست هم پسر قصه ـمون.


| این داستان واقعیست
 ادامــــ ـﮧ..  

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت  توسط آفـریـنـآ | 

اسمش دنیای مجازیه! فکر میکردم اینجا امنیت اگه نیست، آرامش باشه و یه عده نخوان آمارتو دربیارن و صرفاً به عنوان یه آدم تو دنیای مجازی بپذیرن ـت، نخوان تو کارِت دخالت کنن و بذارن بین دنیای واقعی ـت و مجازی ـت تفاوت قائل شی و بذارن اون چند ساعتی رو که از دنیای واقعی ـت و دغدغه ـها و مشکلات ـت فاصله میگیری و به اینجا پناه میاری آروم باشی و از هیچ کس و هیچ چیز نترسی!

انگار اشتباه میکردم...


 ادامــــ ـﮧ..  

+ نوشته شده در  بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت  توسط آفـریـنـآ

هر سال از سیزدهمین روز اسفند فراری بودم به دلیل عدم علاقه به یادآوری پیر شدن و بزرگ نشدن!

امسال اما ناراحت نیستم که فقط پیر شدم!

شاید باید از خیلی ها تشکر کنم که نقششان در گذشته ای که گذشت و حرفهاشان و فکر به آن روزها و حرفها و درس گرفتن ها و تجربه کسب کردن ها باعث ایجاد این حس شد! :)


+ نوشته شده در  سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت  توسط آفـریـنـآ | 

دست دادن رو نشان صمیمیت میدونم! نمیدونم فلسفه ـش چیه و فکر من درسته یا نه ولی به ـنظرم اون فشار کمی که دو نفری که به هم دست میدن به دست ِ هم وارد میکنن نشانِ همین صمیمیت ـه! ولی بعضی ـآ (که نه تنها باهاشون صمیمی نیستی، اگه به اختیار ِ خودت بود حاضر نبودی هیچوقت ببینیشون) وقتی میبیننت میان جلو و دستشونو دراز میکنن، دستشونو که میگیری حس میکنی به مـُرده دست دادی! دستت با یه حجم ِ صاف و بی ـحس روبرو میشه! اون ـوقته که با خودت میگی "مگه مجبورت کردن دست بدی؟"


+ نوشته شده در  ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت  توسط آفـریـنـآ

میدونم ضربه های  از این محکم ـتر زیاده ولی بین این ضربه ـها این محکم ـترینش بود! امیدوارم آخرینش هم باشه!

تمام ِ طول ِ کلاس نگاه ِ من و زینت بیرون بود و دونه ـهای ریز برف رو نگاه میکردیم و هر از گاهی هم میرفتیم تو قالب شیطون و مسخره ـی خودمون و چرت میگفتیم و میخندیدیم. شدت سرما انقد زیاد بود که تمام انگشت ـها و حتی پاها رو بی ـحس میکرد ولی بازم قدم زدن توی سرما لذت بخش بود، و باز هم حکایت همیشگی ِ سن ِ من و نیوشا که باورش نمیشد من ترم هشت ـم و فکر میکرد ترم چهارم!

خسته ـی خسته پتو رو کشیدم رو سرم و منتظر موندم که خواب به چشمام غلبه کنه که مامان با تلفن همراهش وارد اتاق شد و گفت "نرجس میخواد باهات صحبت کنه"، خواننده های وبلاگ قبلیم در جریانن نرجس دختر دایی ِ 9 ساله ـی منه که به گفته مامانش "خیلی خیلی زیاد آفرینا رو دوست داره" و حتی مسافرت هم که میره وسط تفریح و خوشگذرونی زنگ میزنه به من و باهام حرف میزنه! هنوز احوالپرسی نکرده بودیم و از جشن تکلیفش بهم نگفته بود که آقا نیمای ِ 2 ساله که خیلی شیرین و به قول دوستی خوشمزه حرف میزنه گوشی رو گرفت و شروع کرد حرف زدن و این طرف تمام ِ خستگی و بی ـخوابی من ازم گرفته شد!

هنوز برای زندگی تعریفی پیدا نکردم ولی بدون شک آفرینا گفتن ـآی نیما، آفرینا گفتن ـآی یاسین، ذوق کردن ـآی مبین، لوس شدن ـآی آتنا و حتی جدول ضرب حفظ کردن ـآی نرجس جزئی از همین زندگی ـه :)

چقد بچه ها خوبن و چقد دوست ـشون دارم :)


| گرمای دلم از وجود شماس

+ نوشته شده در  پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت  توسط آفـریـنـآ

باران نم نم میبارید و پا ـهایم هماهنگ با ریتم موسیقیِ تلفن ِ همراه حرکت میکرد، به ماشینی که با حرکت ِ شدیدش آب ِ جمع شده ی وسط خیابان را روی شلوار ِ و مانتوی رنگ رفته ی مورد علاقه ام که بدون توجه به فکر دیگران که "انگار چیز ِ دیگری برای پوشیدن ندارد" هر روز و هر روز میپوشم؛ لبخند زدم و مدتی به گُل ـهای گلفروشی خیره بودم و بوی ـشان را با تمام وجود میبلعیدم و بعد از نیم ساعت گلدانِ ماه شکل ِ سرمه ای رنگ ِ محتوی سه کاکتوس ـم را برداشتم و به قدم زدن ِ زیر باران ادامه دادم. هنگام ِ خرید کیک باران ِ شدیدتری همراه ـیم میکرد، هوای ِ اواخر ِ شب موقع قدم زدن عالی بود و دورهمی ِ خوبی بود! راستش دلم برای ـشان تنگ شده بود و خیلی وقت بود هیچ دورهمی ای نرفته بودم و در هیچ کافه و کافی شاپ و رستوران و پارکی دیده نشده بودم!

هوای ِ سرد ِ پای ِ کوه و دست ـهای یخ زده ام، کوه ـنوردی ِ ظهرگاهی، شب  تا ساعت 2 ناهار روز بعد را آماده کردن، با وجود ِ کم خوابی شدید و خستگی زیاد گوش شدن ِ با تمام وجود برای حرف ـهای دوستت که برای رفع ِ گرفتگی ِ دلش تو و گوشه ی اتاق تو را انتخاب کرده بود، داد زدن ـها و آهنگ خواندن ـهای سه تاییِ، همه ی شوخی ـها و کل کل ـها و مسخره بازی ـها، ویژه نامه درست کردن ـهای با چشم ـهای نیمه باز و حتی همه ی خستگی ِ تمام نشده تا امروز و دانشگاه بودن ِ از صبح تا شب، بالغ بر 9 یا 10 ساعت قدم زدن طی سه روز ِ گذشته، مقنعه ـی خیس ِ باران زده، حتی خبر ِ مسخره ـی احتمال تعلیق خوردن ـم بخاطر سهل انگاری ِ مسئولین ِ بی لیاقت ِ دانشگاه که روز به روز بر تعدادشان افزوده میشود؛ با وجود تمام فشارهای (مثلا) عصبی من خیلی خوشحالم که همه ی این حس ـها را دارم. حتی با وجود ِ تازه شدن ِ داغ ِ خانواده ی همسایه خوشحالم که قاتلِ پسر ِ همسایه که چند وقت پیش از مرگ ـش نوشته بودم دستگیر شد صرفا به این دلیل که دیگر این قاتل (ـها) خانواده ای را داغدار نکنند. حتی من عاشق کوهنوردی ـم!

1 ، 2 ، 3 ، 4 ، 5 (شما هم می توانید در این حس ِ خوب سهیم شوید :) )


| میگذره اما به سختی

+ نوشته شده در  دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت  توسط آفـریـنـآ | 

مطالب قدیـمی
 
©   Design By  :  HaDis