دوست داشتن و عشق و عاشقی که به حرف و قول و قسم نیست. اینو هم دختر قصه ـمون خوب میدونست هم پسر قصه ـمون.


| این داستان واقعیست
 ادامــــ ـﮧ..  

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت  توسط آفـریـنـآ | 

اسمش دنیای مجازیه! فکر میکردم اینجا امنیت اگه نیست، آرامش باشه و یه عده نخوان آمارتو دربیارن و صرفاً به عنوان یه آدم تو دنیای مجازی بپذیرن ـت، نخوان تو کارِت دخالت کنن و بذارن بین دنیای واقعی ـت و مجازی ـت تفاوت قائل شی و بذارن اون چند ساعتی رو که از دنیای واقعی ـت و دغدغه ـها و مشکلات ـت فاصله میگیری و به اینجا پناه میاری آروم باشی و از هیچ کس و هیچ چیز نترسی!

انگار اشتباه میکردم...


 ادامــــ ـﮧ..  

+ نوشته شده در  بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت  توسط آفـریـنـآ

هر سال از سیزدهمین روز اسفند فراری بودم به دلیل عدم علاقه به یادآوری پیر شدن و بزرگ نشدن!

امسال اما ناراحت نیستم که فقط پیر شدم!

شاید باید از خیلی ها تشکر کنم که نقششان در گذشته ای که گذشت و حرفهاشان و فکر به آن روزها و حرفها و درس گرفتن ها و تجربه کسب کردن ها باعث ایجاد این حس شد! :)


+ نوشته شده در  سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت  توسط آفـریـنـآ | 

دست دادن رو نشان صمیمیت میدونم! نمیدونم فلسفه ـش چیه و فکر من درسته یا نه ولی به ـنظرم اون فشار کمی که دو نفری که به هم دست میدن به دست ِ هم وارد میکنن نشانِ همین صمیمیت ـه! ولی بعضی ـآ (که نه تنها باهاشون صمیمی نیستی، اگه به اختیار ِ خودت بود حاضر نبودی هیچوقت ببینیشون) وقتی میبیننت میان جلو و دستشونو دراز میکنن، دستشونو که میگیری حس میکنی به مـُرده دست دادی! دستت با یه حجم ِ صاف و بی ـحس روبرو میشه! اون ـوقته که با خودت میگی "مگه مجبورت کردن دست بدی؟"


+ نوشته شده در  ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت  توسط آفـریـنـآ

میدونم ضربه های  از این محکم ـتر زیاده ولی بین این ضربه ـها این محکم ـترینش بود! امیدوارم آخرینش هم باشه!

تمام ِ طول ِ کلاس نگاه ِ من و زینت بیرون بود و دونه ـهای ریز برف رو نگاه میکردیم و هر از گاهی هم میرفتیم تو قالب شیطون و مسخره ـی خودمون و چرت میگفتیم و میخندیدیم. شدت سرما انقد زیاد بود که تمام انگشت ـها و حتی پاها رو بی ـحس میکرد ولی بازم قدم زدن توی سرما لذت بخش بود، و باز هم حکایت همیشگی ِ سن ِ من و نیوشا که باورش نمیشد من ترم هشت ـم و فکر میکرد ترم چهارم!

خسته ـی خسته پتو رو کشیدم رو سرم و منتظر موندم که خواب به چشمام غلبه کنه که مامان با تلفن همراهش وارد اتاق شد و گفت "نرجس میخواد باهات صحبت کنه"، خواننده های وبلاگ قبلیم در جریانن نرجس دختر دایی ِ 9 ساله ـی منه که به گفته مامانش "خیلی خیلی زیاد آفرینا رو دوست داره" و حتی مسافرت هم که میره وسط تفریح و خوشگذرونی زنگ میزنه به من و باهام حرف میزنه! هنوز احوالپرسی نکرده بودیم و از جشن تکلیفش بهم نگفته بود که آقا نیمای ِ 2 ساله که خیلی شیرین و به قول دوستی خوشمزه حرف میزنه گوشی رو گرفت و شروع کرد حرف زدن و این طرف تمام ِ خستگی و بی ـخوابی من ازم گرفته شد!

هنوز برای زندگی تعریفی پیدا نکردم ولی بدون شک آفرینا گفتن ـآی نیما، آفرینا گفتن ـآی یاسین، ذوق کردن ـآی مبین، لوس شدن ـآی آتنا و حتی جدول ضرب حفظ کردن ـآی نرجس جزئی از همین زندگی ـه :)

چقد بچه ها خوبن و چقد دوست ـشون دارم :)


| گرمای دلم از وجود شماس

+ نوشته شده در  پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت  توسط آفـریـنـآ

باران نم نم میبارید و پا ـهایم هماهنگ با ریتم موسیقیِ تلفن ِ همراه حرکت میکرد، به ماشینی که با حرکت ِ شدیدش آب ِ جمع شده ی وسط خیابان را روی شلوار ِ و مانتوی رنگ رفته ی مورد علاقه ام که بدون توجه به فکر دیگران که "انگار چیز ِ دیگری برای پوشیدن ندارد" هر روز و هر روز میپوشم؛ لبخند زدم و مدتی به گُل ـهای گلفروشی خیره بودم و بوی ـشان را با تمام وجود میبلعیدم و بعد از نیم ساعت گلدانِ ماه شکل ِ سرمه ای رنگ ِ محتوی سه کاکتوس ـم را برداشتم و به قدم زدن ِ زیر باران ادامه دادم. هنگام ِ خرید کیک باران ِ شدیدتری همراه ـیم میکرد، هوای ِ اواخر ِ شب موقع قدم زدن عالی بود و دورهمی ِ خوبی بود! راستش دلم برای ـشان تنگ شده بود و خیلی وقت بود هیچ دورهمی ای نرفته بودم و در هیچ کافه و کافی شاپ و رستوران و پارکی دیده نشده بودم!

هوای ِ سرد ِ پای ِ کوه و دست ـهای یخ زده ام، کوه ـنوردی ِ ظهرگاهی، شب  تا ساعت 2 ناهار روز بعد را آماده کردن، با وجود ِ کم خوابی شدید و خستگی زیاد گوش شدن ِ با تمام وجود برای حرف ـهای دوستت که برای رفع ِ گرفتگی ِ دلش تو و گوشه ی اتاق تو را انتخاب کرده بود، داد زدن ـها و آهنگ خواندن ـهای سه تاییِ، همه ی شوخی ـها و کل کل ـها و مسخره بازی ـها، ویژه نامه درست کردن ـهای با چشم ـهای نیمه باز و حتی همه ی خستگی ِ تمام نشده تا امروز و دانشگاه بودن ِ از صبح تا شب، بالغ بر 9 یا 10 ساعت قدم زدن طی سه روز ِ گذشته، مقنعه ـی خیس ِ باران زده، حتی خبر ِ مسخره ـی احتمال تعلیق خوردن ـم بخاطر سهل انگاری ِ مسئولین ِ بی لیاقت ِ دانشگاه که روز به روز بر تعدادشان افزوده میشود؛ با وجود تمام فشارهای (مثلا) عصبی من خیلی خوشحالم که همه ی این حس ـها را دارم. حتی با وجود ِ تازه شدن ِ داغ ِ خانواده ی همسایه خوشحالم که قاتلِ پسر ِ همسایه که چند وقت پیش از مرگ ـش نوشته بودم دستگیر شد صرفا به این دلیل که دیگر این قاتل (ـها) خانواده ای را داغدار نکنند. حتی من عاشق کوهنوردی ـم!

1 ، 2 ، 3 ، 4 ، 5 (شما هم می توانید در این حس ِ خوب سهیم شوید :) )


| میگذره اما به سختی

+ نوشته شده در  دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت  توسط آفـریـنـآ | 

حس ِ پایان ـترم دارم! همه امتحان ـآیی که تو همه این سال ـآ خدا ازم نگرفته بود رو لیست کرده و بیشتر از یک ماه ـه که یکی یکی امتحان ـآ رو میگیره! خوشحال ـم که دوستم بهم یاد داده بود محکم باشم!


+ نوشته شده در  دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت  توسط آفـریـنـآ

- میتونن تو رو به عنوان زلزله نگار استخدام کنن!

+ حس حیوون بودم بهم دست داد وقتی فقط من فهمیدم زلزله شده!

- :))))

دیشب حدود 2 بود که خوابیدم، حدود 4:30 بود که با صدای به هم خوردن ِ آروم ِ در و لرزه های زمین بیدار شدم! یهو حس خانواده دوستی کل ِ وجودمو گرفت و نتونستم از آموزش ـهایی که یه عمر بهمون داده بودن استفاده کنم و اون موقع صبح پریدم بابا و مامانمو بیدار کردم که زلزله شده! تعجب کرده بودن که چجوری متوجه شدم! بیرون ـو نگاه کردیم هیچ خبری نبود! انقد که با خودم گفتم توهم زدی و برگشتم بخوابم! دوباره خوابم نمیبرد و این دفعه به فکرای مسخره ـم میخندیدم که اگه زلزله شدت داشت و من مرده بودم اصن خوب نبود یکی لپ تاپمو با این دسکتاپ بهم ریخته ببینه، کاش مرتبش میکردم، کاش فایل ـآی دانلودی رو تو فولدرای خودش گذاشته بودم! دوس نداشتم یکی اس ام اس ـآی گوشیمو بخونه! یا مثلا کاش قبل اینکه بمیرم همه پسوردامو یه جا مینوشتم!

از صب همش منتظرم اخبار یه چیزی از زلزله بگه ولی ساعت پخش خبرا رو نمیدونستم و انقد کانال ـآ رو عوض کردم که تلویزیون هم خسته شد! به خودم گفتم "شب ـآ زودتر بخواب که دچار توهم نشی"!

الان رفتم نت و خبرای امروز ِ کرمان ـو سرچ کردم! گویا ساعت 4 و 30 دقیقه و 44 ثانیه واقعا زلزله اومده! شدت ـش زیاد نبوده و تا حالا خرابی گزارش نشده!

راستی کدوم حیوون ـآ زود متوجه میشن زلزله ـس؟ :))


| آفرینا زلزله نگار

+ نوشته شده در  بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت  توسط آفـریـنـآ | 

" محکم باش آفرینا"!

چند روزه این جمله رو مثل ذکر گفتن با تسبیح تکرار میکنم!


+ نوشته شده در  بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ساعت  توسط آفـریـنـآ

گاهی باید سه نفر باشند که تمام شب بخنداننت که خنده هایت مـُشت ِ محکمی شود در دهان پـِلـِی لیست ِ چند روز اخیرت! باید سه نفر باشند که شب ِ قبل از کنکور تمام وجودت را انرژی مثبت کنند هر چند از نظر خودت حتی کلمه ای هم نخواندی و اگر بخواهی منطقی به قضیه نگاه کنی هیچ حق ِ قبولی نداری و فقط اندکی امید برایت مانده!

باید چند نفر باشند که اس ام اس بدهند و ذوق کنی از دعاهای ـشان، ذوق کنی از قرآن خواندن و ختم صلوات برداشتن ـشان و یادآوری شود اینها بهترین ـهای زندگی ـت هستند هرچند شاید فاصله ـتان حتی به صدها کیلومتر برسد!

باید چند نفر باشند که هر وقت یادشان میفتی گوشه های لبت بالا برود نه اینکه پایین بیاید و بخواهی خودت را به راهی بزنی که یادشان را از ذهن ـت دور کنی!

باید چند مهربان باشند که انرژی مثبت ـت شوند و گاهی دلت هوای دیدن ـشان را کند و گاهی دلت هوای شنیدن ِ حرف ـهاشان را داشته باشد و گاهی انرژی های مثبت ـشان روانه وجودت شود :)


| آفرینا کنکوری, انرژی مثبت

+ نوشته شده در  شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت  توسط آفـریـنـآ | 

مطالب قدیـمی
 
©   Design By  :  HaDis